Welcome


و باز هم وانمود کن خوشحالی :) 

    • ~~ Rosa

    اخرین پست؟

    یه جورایی سخته باورش که این آخرین پسته و بیان داره نابود میشه و تغییر کاربری میده

    از تمام کسایی که اینجا بودن و حرف‌های هرچند عجیب و متن هام رو میخوندن ممنونم با تمام وجود 

    نمیدونم باید چی گفت ولی امبدوارم اینجا هیچ اتفاقی براش نیوفته و بازم باشه و ما چیزی بنویسم و به وبلاگ نویسی ادامه بدیم هرچند الان برای کسی وبلاگ نویسی مهم نیست با این حجم از گستردگی دنیای مجازی 

    با تمام خاطرات خوبش ترک کردن اینجا سخته..

    اگر خواستین باهام در ارتباط باشین 

    https://t.me/+_xMxNjple4dkMjE0

  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • ~~ Rosa
    • دوشنبه ۲۲ بهمن ۰۳

    کی خراب کرد،تو یا...من؟

    اومدم زبان بخونم دفتر زبانم رو برداشتم بعد یه سری من اینو با خودم برده بودم مدرسه و سر کلاس با دوستم توش حرف میزدیم درواقع مینوشتیم و درمورد عزیزترین بود،گفته بودم چقدر باهوشه و میخواد حتما نمونه یا تیزهوشان قبول شه البته بیشتر نمونه،گفته بودم چقدر درس میخونه و گفته بودم نقطه مقابل منه چون من سر ازمون نمونه دولتی خوابیدم اصلا برام مهم نبود صرفا دادمش تا بعدا نگم چرا ندادم چرا امتحانش نکردم،گفته بودم چقدر بهش افتخار میکنم و دوستش دارم،می‌دونین دوستم پرسیده بود تاحالا دلت خواسته بغلش کنی و فشارش بدی و من گفته بودم هر لحظه و همیشه دلم میخواد، خب راست گفتم بهش عزیزترین،دروغ که نگفتم، سرصبح دلم میخواد،قبل خواب،وسط روز همیشه،همیشه دلم میخواد بغلت کنم و نوازشت کنم حتی الان که هیچ ربطی به هم نداریم،دلم میخواد آرامشی که از محیط اطرافت نگرفتی رو بهت بدم با بغل ولی خب نمیشد پیش هم نبودیم پس همیشه سعی میکردم با ویس‌های رندوم و حرف زدن و پیام بهت بدمش ولی خب نشد و الان اینجاییم،غریبه‌ایم.

    تقصیر کی بود که الان غریبه‌ایم،گفتی با تنفر نبود جدایی‌مون،توی غریبه بودنمون مقصر منم یا تو؟

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • ~~ Rosa
    • چهارشنبه ۱۷ بهمن ۰۳

    ناامیدی مثل یه شمع آب شده‌ست

    من باهات روراست بودم.

    ولی همیشه میترسیدم اشتباه بکنم و اشتباهاتم بهت آسیب بزنن.اما تو؟...تو رو نمیدونم. نمیدونم که ترس آسیب زدن بهم رو داشتی یا نه آخه از رها کردنم نمیترسیدی،هروقت میخواستی میرفتی و هروقت عشقت میکشید برمیگشتی و من همیشه مثل یه احمق منتظر برگشتنت بودم.حتی با اینکه کات کردیم.هیچ وقت نترسیدی این رفتن و اومدن بهم اسیب بزنه، نترسیدی هر سری این من باشم که دارم خورد میشم.

    میگفتی دوستم داری و من همیشه میخواستم وقتی هستی نترسم که دوباره اتفاقی بیوفته و بری، هر سری که نبودی دنبال دلیل نبودنت بودم و همیشه هم میرسیدم به خانوادت یا دلیلش خانواده‌ات بود یا مربوط بهشون بود. هنوزم نتونستم درک کنم چجوری یه نفر که اون تو بودی و میگفتی دوستم داری هربار رها میکردی دوباره و دوباره و دوباره تکرار میشد.نمیتونم درک کنم چجوری میتونی همچین کاری کنی و هردفعه بیشتر از دفعه قبل اذیت بشم مگه چیکار کردم که این وضعیت و غم و درد رو برای بار اول،دوم،سوم،چهارم متحمل میشم؟این سوال جوابی نداره یا لااقل شاید فقط خودت جوابش رو بدونی هرچند مطمئنم هیچ جوابی براش نیست.

    همیشه فکر میکنم میشناسمت ولی تو؟شناخته شدن؟هربار لعنتی‌ای که گفتم این کار رو نمیکنه کردی،گفتم این بار دیگه قرار نیست بره ولی...خودت بگو آخرین رفتنت چی بود، آره،آره همونی که مال سه ماه پیشه.

    من کافی نبودم.

    توی معادلات ذهنت کافی نبودم.

    اینقدر دست و پا گیر بودم که به درست ترجیح داده شدم؟اینقدر جزءچیزای مسخره بودم؟

    ایکاش توهم میترسیدی، از آسیب زدن بهم و از غمگین کردنم میترسیدی.

    میگی برات مهمه، برات مهمه که حالم خوبه یا نه. تو علناً این رو امروز بهم گفتی و من امیدوار شدم، برای یک ساعت کل امیدهای دنیا رو داشتم و بعد...بعد هیچی.بعدش حتی از روزایی که توی این سه ماه گذروندم هم ناامیدتر شدم. مثل یه شمع آب شده.

    واقعا برات مهم بود یا خودت رو گول زدی؟یا...شایدم دلت تنگ شده بود؟

    من هیچ جایی بیشتر از جلوی تو ضعیف نبودم و نیستم.هیچ جا اینقدر وابسته نبودم و  با هر حرفی نشکستم ولی جلوی تو؟...آه خودت میدونی.

    امروز فکر کردم اگه بازم جلوی تو ضعیف باشم اونقدر محکم بغلم میکنی که بدونم توهم اندازه‌ی من دلتنگ هستی ولی...اره اون حرف رو زدی و من فقط جلوی اشکام رو گرفتم چون تنها نبودم و اگه گریه میکردم نمیتونستم به بقیه توضیح بدم که چرا جوری دارم گریه میکنم که انگار دنیا به آخر رسیده پس فقط دوتا لیوان آب خوردم تا جلوی بغضم رو بگیرم.

    نتونستم باهات روراست باشم، نتونستم وقتی گفتی"اینش دیگه مربوط به خودمه" بهت بگم وقتی این‌همه توی این مدت اذیت شدم به من هم مربوطه بگم وقتی امروزی که قرار بود کلی از کارهای عقب افتاده‌ام رو انجام بدم تو اومدی حالم رو پرسیدی و باعث شدی من نتونم امروز هیچ کاری بکنم پس به منم مربوطه. من باهات روراست نبودم که بگم خفه شو فقط خفه شو و عین آدم جوابم رو بده چون اون موضوع به منم مربوطه چون منم جزئی از اون بودم پس فقط گفتم اها، خیلی خب. چون نتونستم خودم رو بیشتر از این پیشت کوچیک کنم.

    دلتنگ شده بودی نه؟وگرنه عجیبه که تو بیای وحالم رو بپرسی اونم وقتی من همیشه اول پیام میدادم.

    این رو قرار نیست بخونی مگه اینکه عقلم رو از دست بدم و برات بفرستمش.البته ممکنه بخونی اگه آدرس اینجا رو هنوز داشته باشی.

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • ~~ Rosa
    • چهارشنبه ۲۸ آذر ۰۳

    ..

    -میخوام روی آینده‌م تمرکز کنم نه این چیزای مسخره

    +چیزای مسخره؟ جدا؟یعنی اون همه‌ی حرفا الکی بود

    -برای خودت اینقدر سناریو نچین، مگه رمانی چیزیه؟

    +سناریو؟ واقعا داری میگی؟

    -توی زندگیتم موفق باشی

    +...توهم موفق باشی

    الان بدون اون "چیزای مسخره" راحت‌تری؟

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • ~~ Rosa
    • پنجشنبه ۲۲ آذر ۰۳

    Hold on

    ساعت دم دم‌های ۴ صبح‌عه.من نمیدونم کی مغزم ولم میکنه و خوابم میبره.صبح موقع بیدار شدن احتمالا اذیت میشم.امتحان زمین‌شناسی دارم.درس عجیبی هست نمیدونم باید بگم ازش بدم میاد یا برام فرقی نداره.یکشنبه امتحان تاریخ دارم.سرده.این مدت نمیدونم چجوری گذشت،فقط گذشت،گذشت و رد شد.البته بخوایم جدی نگاه کنیم هنوز رد نشده ولی داره میگذره،یکم زیادی سخته و شاید نوشتن درموردش این موضوع رو بیشتر بهم یادآوری کنه ولی خب در این لحظه این بهترین کار برای خاموش شدن ذهنم و خشک کردن اشکام هست.شیر جوش اومد.همه‌چی توی ذهنم بهم ریخته‌ست.همیشه بهم ریخته بود فقط حدود یک سال و ده ماه و سه روز بهم ریخته نبود.همیشه توی ذهنم همه‌چی میگذره همه‌ی موضوعات باهمدیگه شروع میکنن به یادآوری کردن خودشون بهم که انجامشون بدم،هیچوقت سازمان‌دهی شده نبوده.تقریبا توی اون دوسال ساماندهی بود و من آه اون موقع ذهنم در آروم‌ترین موقعیت خودش بود.انگاری که اون فرد میومد افکار توی ذهنم رو توی قفسه میچید.خوابیده؟.بوی پوست نارنگی‌هایی که سر ظهر خورده بودم و هنوز توی سینی روی میزه باعث شده یه راحیه ضعیفی از نارنگی با عطر تازه و گرم شیرکاکائو توی اتاقم بپیچه.هوا دوباره داره سرد میشه ولی از دوشنبه گرم میشه و بعد دوباره سرد...نمیدونم هوا مشکلش باهامون چیه.این چند روز خیلی اندوه‌گین بود برام،بیشتر از این ماهی که گذشت.حقیقتا زیادی چشمگیر نبوده زندگیم از اول پاییز.بیشتر توی حزن،اندوه،اشک،قهوه،مدرسه،امتحان،خواب و دوباره همین کلمات تکرار میشد.پیچک‌های ساختمان بغلی از پنجره اتاقم دیده میشه و داره کامل قرمز میشه.یلدا نزدیکه.شب غم‌انگیزه.آنلاینه.یعنی داره بهم فکر میکنه؟.ایکاش ذهنم خفه شه.باید پاک کنمش.امروز دوباره از دستم در رفت و چشم‌هاش رو‌کشیدم.اون عکسی که دستش نزدیک چشم‌هاش بود.موهای فرش داشت میرفت توی چشمش.دیشب رفته بودم که به یه نفر یه خبری رو‌ بدم.وقتی دنبال پی‌وی‌ مد نظر بودم که زودتر خبر رو بدم و بخوابم،چشمم خورد به پی‌وی عزیزترین.حسودیم شد.چرا باید اون عکس رو بذاره برای پروفایلش؟.اره پروفایلاش رو چک کردم و دستم رو روی عکسش کشیدم.شیر کاکائو یخ کرد.سه تا عکس بود.اولی و اخری خودش بودن.وسطی عکسش با دوستاش بود.عکس کفشاشون.ذهنم بهم گفت فلان کفش اونه چون فلان شلوار پاشه.وقتی زدم عکس اخر خودش بود با همون کفش توی همون فضا.خنده‌م گرفته بود از افکارم درمورد تشخیص دادنش.حسودیم شد.حتی نمیدونم به چی.یخچال صدای بدی داد.تاحالا خواسته پیام بده؟.من خیلی خواستم.امیدوارم درساش رو خوب بخونه.و کسی باشه توی درساش بهش کمک کنه.یه دفعه دلم خواست با مشت میزدم تو صورت داداشش.همینجوری الکی الکی.ولی خب.تو ذهنم دنبال تاریخ‌ها میگردم.اونم پنج روز پیش اعصابش بهم ریخته بود؟.اونم یکشنبه میخواست هر بنی بشری میبینه سرش داد بزنه؟.اهنگی که برام فرستاده بود پلی شد.هنوز دارمشون.چون قشنگن.به من چه سلقیه‌ش موردپسندم بود.باید رها کنم.ولی نمیدونم چرا هنوز نتونستم.اره اره خودم میدونم.آهنگ‌هایی که برام فرستاده بود رو پاک کنم.و همینطور عکساش.پی‌ویش رو پاک کنم.شماره‌ش رو فراموش کنم.صداش رو از یاد ببرم.چهره‌ش رو فراموش کنم.اوه چشم‌هاش.چشم‌هاش رو از ذهنم پاک کنم.و لپاش.و آه چرا اینقدر زیاده.خاطراتش هم باید پاک بشه.چقدر چیز پیش من جا گذاشتی عزیزترین.بیا تمام این خاطرات و آهنگ‌ها و عکسا رو با خودت ببر.قول‌هات رو یادت رفته؟.گفتم وسیله یاد نامه افتادم.داریش؟یا تا الان هزار بار بازیافت شده؟اون نامه از ته دلم بود.نمیدونم هنوز داریش یا نه.نمیدونم هنوز بنظرت خیلی پاک و قشنگه یا نظرت چرخیده و عوض شده.نمیدونم چرا ولی دلم میخواد هنوز پیشت مونده باشه.چیمدونم مثلا یه جایی توی قفسه‌های کمدت گذاشته باشی و یادت رفته باشه کجاست.یه روزی اتفاقی ببینیش دوباره.بعد...بعدش رو نمیدونم.شاید دلت برام تنگ شه با خوندش.شاید فقط بی‌تفاوت بگذری و بندازیش دور.نمیدونم...نمیدونم.نمیدونم میدونی چه زخمی بهم زدی یا خبر نداری.شاید دلم بخواد بدونی چه زخمی‌عه تا پشیمون بشی از کارت.شایدم نخوام بدونی تا به زندگیت بدون من ادامه بدی و به قول خودت آینده‌ت برسی‌ نه این چیزای مسخره.

    آهنگ

  • ۵
  • نظرات [ ۰ ]
    • ~~ Rosa
    • شنبه ۳ آذر ۰۳

    نمیدونم

    بعضی اوقات مثل امشب خیلی دلم برای اون عزیزترین فرد تنگ میشه، عجیبه که هنوز بهش میگم عزیزترین فرد؟

    بعضی اوقات عین دیوونه‌ها با فکر کردن بهش خودمو غمگین میکنم، مثل امشب که بجای خوندن شیمی برای امتحان ساعت هفت‌ونیم صبح پنجشبه فردا دارم به اون فکر میکنم غمگینم

    تویی که داری این رو‌ میخونی بنظرت هنوز اینجا رو چک میکنه؟

    حقیقتا من که هنوز عکسای پروفایلش رو چک میکنم چند دقیقه قبل بعد سه هفته فکر کنم رفتم اینستا و بوم دیدم دیگه از طرفش بلاک نیستم نمیدونم چرا یه لحظه خوشحال شدم و با خودم گفتم یعنی هنوز امیدی هست؟اخه واقعا دلیل تموم شدن رابطه‌مون (تا جایی که میدونم و بهم گفت) برای تنفر و این چیزا نبود

    واقعا نمیدونم چرا نمیتونم بیخیالش بشم وقتی میدونم اون الان داره درسش رو میخونه و حواسش به پیشرفتش هست ولی من...

    من توی چهره تک تک ادمای این شهر دنبال شباهت با چهره‌ش هستم دنبالم اینم که یه دفعه ببینمش با اینکه ازم دوره خیلی دور اون سر کشور...

    چهار روز دیگه سالگرد روزیه که باهم رفتیم تو رابطه اگه هنوز تو رابطه بودیم میشد دو سال، عایی که برنامه داشتم براش حتی کادوش رو‌هم اماده کرده بودم...

    اگه بود میشدیم دوسال نه اینکه سر یه تاریخ غیر رند مضحک یک سال و ده ماه و سه روز داستانمون تموم شه

    من فقط زیادی عقلم رو از دست دادم و این جالب نیست چون اون به اندازه من دیوونه نشد

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • ~~ Rosa
    • چهارشنبه ۲۳ آبان ۰۳

    ترس

    همین چند دقیقه پیش گفتم خب دیگه کاری نداری؟خدافظ و تلفن خونه رو گذاشتم و تماس قطع شد، خالم کلماتی به زبون آورد و چیزی از اتفاقی که دیشب افتاده بود گفت که حس ترس شدیدی بهم تزریق کرد، اتفاقی که برای مادربزرگم افتاده بود همون اتفاقی بود که برای پدربزرگم افتاده بود پدربزرگی که الان دوماه و 21روز از فوتش میگذره و خب آلزایمر داشت و یه سری از رفتارها هست که اولش که داشت آلزایمر میگرفت داشت و یکی از اون رفتارها برای مادربزرگم اتفاق افتاده بود، ترس، حتی فکر کنم کلمه‌ی مناسبی نیست من یه حسی فرای ترس گرفته بودم

    جدای از این، از شنبه اتفاقی افتاده بین من و عزیزترین فردم که نمیدونم چیه چون هیچ حرف و جوابی بهم گفته نمیشه و من غم و ترس عجیبی از شنبه دارم و سه چهار بار گریه کردم این شیش روز و با شنیدن حرفای خاله‌ام یه وزنه‌ی سنگین جدا از وزنه‌ای که شیش روزه با خودم حملش میکنم بهم اضافه شد و واقعا حس بدیه

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • ~~ Rosa
    • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۰۳

    پاییز

    ساعت هفت و شونزده دقیقه صبحِ سرد آذر بود و دقیق بخوایم باشیم 25آذر یا به عبارتی پنج روز مونده به شروع مرگ سه ماه‌ی درختان.
    توی حیاط مدرسه ابتدایی همه درحالی که توی صف بودن، داشتن از سرما به خودشون می‌لرزیدن و با حرکت بی‌اختیار فک‌هاشون دندون‌های شیری‌شون در شرف خورد شدن بود.
    با صدای گوش خراش میکروفون چشم‌هاشون محکم بهم فشرده شد و پشت بندش صدایی که میگفت خب یک دو سه امتحان می‌کنیم و کلمه آخر که توی حیاط مدرسه اکو شد بچه‌های دوره اول ابتدایی رو خندوند. کمی بعد صدای جیغ جیغو ناظم بود که تا سر کوچه هم طنین‌انداز شد و تک تک بچه‌ها قسم میخوردن که همسایه‌های بی‌گناه اون کوچه از خواب ناز و پربرکت صبحگاهی بیدار شدن.
    باد سردی وزید و انگار نمکی بود روی زخم بچه‌ها و همه کاپشن‌هاشون رو بیشتر به خودشون فشردن و هنوز که هنوزه با اینکه از اول مهر گذشته بود به زود بیدار شدن عادت نکرده بودن.
    ناظم عینک مستطیلی فلزی و رنگ و رو رفته‌ش رو روی بینیش تنظیم کرد و شروع کرد به صحبت:«صبحتون بخیر عزیزان دلم چون هوا سرده زیاد صحبت نمیکنم سرود پخش میشه و بعد از سرود در خدمت معلم ورزش کمی نرمش میکنید تا سرحال و با نشاط به کلاساتون برید البته امروز شنبه‌ست پس با صف از سالن رد میشید تا ناخون ها و لباس‌هاتون چک بشه و همینطور...» و در ادامه میکروفون قطع شد و ناظم سعی میکرد با صدای بلند صحبت کنه ولی صداش به آخر صف و حیاط نمیرسید و بچه‌ها هم تلاشی نمیکردن که متوجه صدای ناظم سن و سال دارشون بشن.
    ساعت هفت و بیست و نه دقیقه بالاخره همه‌ی بچه‌ها تونستن از سالن‌های بزرگ که پر از بنرهای بیخود درمورد نظافت و نظم یه سری بنرهای مربوط به معلم پرورشی بگذرن و به کلاس‌های نسبتا گرم‌تر از حیاط مدرسه برسن و روی نیمکت‌های گرم و سفت‌شون بشینن و بعضی‌ها خودشون رو به رادیاتور‌های فلزی بچسبونن تا گرم بشن و در دلشون خدا خدا کنن و دست به دامن تمام امام‌ها و ادیان ساخته شده در اون لحضه بشن تا معلم دیرتر بیاد و دیرتر مجبور بشن بشینن سر درس.


    متن اصلی یا شاید بهتره بگم نود و شش درصد این متن شب 19 شهریور نوشته شد توی پی‌وی عزیزترین فرد زندگیم اونم به واسطه یه پیام از روی شوخی بعد از بالاخره وصل شدن اینترنتش، در واقع گفت"خب وصل شد...یک دو سه امتحان میکنم" و این جمله من رو یاد پاییز مدرسه هوای سرد و صدای گوش خراش ناظم بعد از وصل شدن میکروفن توی مدرسه ابتداییم انداخت، بهش گفتم"وایسا وایسا میخوام برای این حسم فضا سازی کنم" و شد بعد ماه‌ها من نوشتم و با یک لبخند بزرگ دکمه سند شدن پیام رو زدم بدون اینکه فکر کنم متنی که نوشتم بی‌نقص هست یا نه، غلط املایی یا تایپی داره یا نه، با خیال راحت و احساس آرامش و خوشحالی فرستادم و بعدش با خودم گفتم اوه باید بذارمش توی وبلاگم و امروز لپ‌تاب رو باز کردم و شروع کردم به تایپ کردن و اصلاح و اضافه کردن چهار پنج خط به متن.

    فکر کنم با این پست اینجوری بنظر میاد که من مشتاق شروع مدرسه‌ام و خیلی خوشحالم که قراره شیش روز دیگه برم مدرسه ولی باید اعلام کنم که نخیر! اصلا و ابدا خوشحال نیستم و هیجان ندارم و مظطربم و استرس دارم و اصلا دلم نمیخواد برم مدرسه و دانش‌آموزها و همکلاسی‌هام رو ببینم.

    خب بیان من احتمالا به مشکل خورده نه عکس میتونم بذارم نه اهنگ پس لینک بهتره و حالا که دارم لینک میذارم چی بهتر از لینک اجراش؟پس آره لینک اجراش توی یوتیوب

    https://www.youtube.com/watch?v=HKG3TGea7Aw  (آهنگ)


    دانلود موزیک

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • ~~ Rosa
    • سه شنبه ۲۷ شهریور ۰۳

    درد

    عجیبه، امسال تابستون مزخرفی داشتم از همه لحاظ

    اولین بار که با وبلاگ نویسی و بیان آشنا شدم با خودم گفتم اوه اینجا میتونم بنویسم بدون قضاوت شدن و راحتم، البته هستم بدون فکر‌به قضاوت مینویسم ولی گذشت و گذشت و اینجوری شدم که متنام افتضاحه هیچکس دوستشون نداره و دیگه ننوشتم طوری که الان دیگه نمیتونم بنویسم

    رفتم تلگرام و دیلی روزانه زدم و اونجا از هر دری حرف میزنم

    اواخر سال هشتم بود که اینجا رو زدم و الان دارم میرم یازدهم...من هنوز توی رشته تجربیم و این هنوز بعد یکسال برام عجیبه 

    تابستون خوبی نبود به هیچ‌وجه فکر نمیکردم پدربزرگم وقتی هفت روز از شروع تابستون گذشته بود فوت شه و کل تابستونی که قرار بود جوری پیش بره که جالب باشه تحت شعاع غم و درد قرار بگیره 

    و هنوز با اینکه بعد مرگ پدربزرگ قبلیم میدونم و دیدم که مردم راحت درمورد بیماری و مرگ حرف میزنن ولی بازهم آزارم میده وقتی دقیقا در مورد بیماری‌هایی میشنوم که باعث باعث مرگ دوتا بابابزرگم شده، دوتا از بدترین بیماری‌ها برای مرگ

    حتی همین الان هم با اینکه چمدون‌ها جمع و ردیفه کنار در، دلم نمیخواد برم شهرمون و خونه پدربزرگم رو ببینم که اونجا مامانبزرگم تنهاست، و حتی نمیخوام فکر اینکه برم سر خاک رو بکنم

    نوشتن واقعا عجیبه الان دارم فکر میکنم که چرا اینجا داریم چیزی مینویسم ولی انگار مغزم خالی میشه و راحت میشم

    اینجا فکر نکنم هسچ وقت مثل قبل بشه که با متن‌هام پر بشه، نه احتمالا گاهی صحبت‌هایی شبیه این پست و چندتا پست قبلیم باشه ولی همیشه اینجا رو نگه میدارم و گاهی مینویسم و برمیگردم و متن‌هام رو میخونم، لذت بخشه‌

    فعلا کافیه فکر کنم، ذهنم آروم تر شد

    https://t.me/+_xMxNjple4dkMjE0

    خوشحال میشم ببینمتون:»

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • ~~ Rosa
    • يكشنبه ۱۱ شهریور ۰۳

    زندگی عجیبه

    از پست اخرم خیلی گذشته و همه‌چیز تغییر کرده

    اره من دیگه الان اسمش رو‌ عشق میذارم و البته که هنوز این کلمه همون حس‌ها رو بهم میده ولی حس‌های زیبا هم بهم میده و برام قشنگه

    اره معلوم شد ما کات نکرده بودیم و اون تا پای مرگ رفته بود و برگشته بود معلوم شد اون دوستش با من پدرکشتگی داشته و معلوم شد اون متن صرفا مخاطب خاصی نداشته

    الان فکر کنم حالم بهتر از اون چندماه پیشه ولی هنوز یه سری چیزها هست تو‌ زندگی که اذیتم میکنه ولی توی زندگی همه یه سری چیز‌ها هست که اذیت میکنه

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • ~~ Rosa
    • دوشنبه ۲۸ خرداد ۰۳
    به دریا زل زده بود
    دریای ابی، ساکت و اروم
    مثل خودش
    شال گردنش رو سفت کرد و کناره ساحل شروع به قدم زدن کرد
    سرما تا پوست استخوان هایش میرفت ولی او گرمایی از گذشته را درونش حس میکرد
    منوی وبلاگ