عجیبه، امسال تابستون مزخرفی داشتم از همه لحاظ
اولین بار که با وبلاگ نویسی و بیان آشنا شدم با خودم گفتم اوه اینجا میتونم بنویسم بدون قضاوت شدن و راحتم، البته هستم بدون فکربه قضاوت مینویسم ولی گذشت و گذشت و اینجوری شدم که متنام افتضاحه هیچکس دوستشون نداره و دیگه ننوشتم طوری که الان دیگه نمیتونم بنویسم
رفتم تلگرام و دیلی روزانه زدم و اونجا از هر دری حرف میزنم
اواخر سال هشتم بود که اینجا رو زدم و الان دارم میرم یازدهم...من هنوز توی رشته تجربیم و این هنوز بعد یکسال برام عجیبه
تابستون خوبی نبود به هیچوجه فکر نمیکردم پدربزرگم وقتی هفت روز از شروع تابستون گذشته بود فوت شه و کل تابستونی که قرار بود جوری پیش بره که جالب باشه تحت شعاع غم و درد قرار بگیره
و هنوز با اینکه بعد مرگ پدربزرگ قبلیم میدونم و دیدم که مردم راحت درمورد بیماری و مرگ حرف میزنن ولی بازهم آزارم میده وقتی دقیقا در مورد بیماریهایی میشنوم که باعث باعث مرگ دوتا بابابزرگم شده، دوتا از بدترین بیماریها برای مرگ
حتی همین الان هم با اینکه چمدونها جمع و ردیفه کنار در، دلم نمیخواد برم شهرمون و خونه پدربزرگم رو ببینم که اونجا مامانبزرگم تنهاست، و حتی نمیخوام فکر اینکه برم سر خاک رو بکنم
نوشتن واقعا عجیبه الان دارم فکر میکنم که چرا اینجا داریم چیزی مینویسم ولی انگار مغزم خالی میشه و راحت میشم
اینجا فکر نکنم هسچ وقت مثل قبل بشه که با متنهام پر بشه، نه احتمالا گاهی صحبتهایی شبیه این پست و چندتا پست قبلیم باشه ولی همیشه اینجا رو نگه میدارم و گاهی مینویسم و برمیگردم و متنهام رو میخونم، لذت بخشه
فعلا کافیه فکر کنم، ذهنم آروم تر شد
https://t.me/+_xMxNjple4dkMjE0
خوشحال میشم ببینمتون:»