ساعت هفت و شونزده دقیقه صبحِ سرد آذر بود و دقیق بخوایم باشیم 25آذر یا به عبارتی پنج روز مونده به شروع مرگ سه ماه‌ی درختان.
توی حیاط مدرسه ابتدایی همه درحالی که توی صف بودن، داشتن از سرما به خودشون می‌لرزیدن و با حرکت بی‌اختیار فک‌هاشون دندون‌های شیری‌شون در شرف خورد شدن بود.
با صدای گوش خراش میکروفون چشم‌هاشون محکم بهم فشرده شد و پشت بندش صدایی که میگفت خب یک دو سه امتحان می‌کنیم و کلمه آخر که توی حیاط مدرسه اکو شد بچه‌های دوره اول ابتدایی رو خندوند. کمی بعد صدای جیغ جیغو ناظم بود که تا سر کوچه هم طنین‌انداز شد و تک تک بچه‌ها قسم میخوردن که همسایه‌های بی‌گناه اون کوچه از خواب ناز و پربرکت صبحگاهی بیدار شدن.
باد سردی وزید و انگار نمکی بود روی زخم بچه‌ها و همه کاپشن‌هاشون رو بیشتر به خودشون فشردن و هنوز که هنوزه با اینکه از اول مهر گذشته بود به زود بیدار شدن عادت نکرده بودن.
ناظم عینک مستطیلی فلزی و رنگ و رو رفته‌ش رو روی بینیش تنظیم کرد و شروع کرد به صحبت:«صبحتون بخیر عزیزان دلم چون هوا سرده زیاد صحبت نمیکنم سرود پخش میشه و بعد از سرود در خدمت معلم ورزش کمی نرمش میکنید تا سرحال و با نشاط به کلاساتون برید البته امروز شنبه‌ست پس با صف از سالن رد میشید تا ناخون ها و لباس‌هاتون چک بشه و همینطور...» و در ادامه میکروفون قطع شد و ناظم سعی میکرد با صدای بلند صحبت کنه ولی صداش به آخر صف و حیاط نمیرسید و بچه‌ها هم تلاشی نمیکردن که متوجه صدای ناظم سن و سال دارشون بشن.
ساعت هفت و بیست و نه دقیقه بالاخره همه‌ی بچه‌ها تونستن از سالن‌های بزرگ که پر از بنرهای بیخود درمورد نظافت و نظم یه سری بنرهای مربوط به معلم پرورشی بگذرن و به کلاس‌های نسبتا گرم‌تر از حیاط مدرسه برسن و روی نیمکت‌های گرم و سفت‌شون بشینن و بعضی‌ها خودشون رو به رادیاتور‌های فلزی بچسبونن تا گرم بشن و در دلشون خدا خدا کنن و دست به دامن تمام امام‌ها و ادیان ساخته شده در اون لحضه بشن تا معلم دیرتر بیاد و دیرتر مجبور بشن بشینن سر درس.


متن اصلی یا شاید بهتره بگم نود و شش درصد این متن شب 19 شهریور نوشته شد توی پی‌وی عزیزترین فرد زندگیم اونم به واسطه یه پیام از روی شوخی بعد از بالاخره وصل شدن اینترنتش، در واقع گفت"خب وصل شد...یک دو سه امتحان میکنم" و این جمله من رو یاد پاییز مدرسه هوای سرد و صدای گوش خراش ناظم بعد از وصل شدن میکروفن توی مدرسه ابتداییم انداخت، بهش گفتم"وایسا وایسا میخوام برای این حسم فضا سازی کنم" و شد بعد ماه‌ها من نوشتم و با یک لبخند بزرگ دکمه سند شدن پیام رو زدم بدون اینکه فکر کنم متنی که نوشتم بی‌نقص هست یا نه، غلط املایی یا تایپی داره یا نه، با خیال راحت و احساس آرامش و خوشحالی فرستادم و بعدش با خودم گفتم اوه باید بذارمش توی وبلاگم و امروز لپ‌تاب رو باز کردم و شروع کردم به تایپ کردن و اصلاح و اضافه کردن چهار پنج خط به متن.

فکر کنم با این پست اینجوری بنظر میاد که من مشتاق شروع مدرسه‌ام و خیلی خوشحالم که قراره شیش روز دیگه برم مدرسه ولی باید اعلام کنم که نخیر! اصلا و ابدا خوشحال نیستم و هیجان ندارم و مظطربم و استرس دارم و اصلا دلم نمیخواد برم مدرسه و دانش‌آموزها و همکلاسی‌هام رو ببینم.

خب بیان من احتمالا به مشکل خورده نه عکس میتونم بذارم نه اهنگ پس لینک بهتره و حالا که دارم لینک میذارم چی بهتر از لینک اجراش؟پس آره لینک اجراش توی یوتیوب

https://www.youtube.com/watch?v=HKG3TGea7Aw  (آهنگ)


دانلود موزیک